نتیجه ی اردوی عسل
سلام به همه ی عزیزان دل بنده

روز چارشنبه عسل رو بردم مهد و قرار شد که گروه تئاتر اولدوز بیان مهد و توی مهد براشون برنامه اجرا کنن.
مدیر محترمشونم گفت که یکم دیر تر بیایم دنبال فسقلی هامون.
منم ساعت 12 بود که اومدم جلوی مهد دیدم که نوشتن که برنامه ساعت 1 تموم میشه.
منم تا ساعت 1 جلوی مهد منتظر موندم. تا عسلی رو زود بعل کنم. ![]()
ولی برنامشون تا ساعت 1:30 طول کشید.
به دلم افتاده بود که عسل از خستگی الان نا نداره و داره گریه میکنه.![]()
چون از ساعت 7:30 بیدار بود.
به محض اینکه در مهد رو باز کردن زود رفتیم داخل و دیدم فسقل مامان تا منو دید زد زیر گریه. ![]()
زودی رفتم طرفش و بغلش کردم دیدم که خیلی خسته شده.![]()
منم زودی اومدم خونه به محض رسیدن دیدم عسل زودی خوابش برد.![]()
هوا خیلی سرد شده.
دیشبم تا صبح تب و لرز گرفته بود.
خیلی دلتنگ تبریزه. ![]()

همش بهونه میگیره
و گریه میکنه.
وقتی میگم عسل چرا گریه میکنی میگه مامان توی قلبم گریه هستش. 
فدای قلبت بشم من.
نمی دونم چیکار باید بکنم. خدا جونم خودت کمکمون کن تا بتونیم این غربت رو تحمل کنیم.
کمک کن تا ثانیه ها زود بگذره ![]()
عسل هر چی بزرگتر که میشه طعم تلخ غربت رو بیشتر احساس میکنه. ![]()
فداش بشم من. خیلی خیلی برا عسلم ناراحتم. دوست ندارم ناراحتیشو ببینم.![]()
از مهد هم براش جایزه دادن. میگه شعر ه یه توپ دارم قلقلیه رو خوندم.
عزیز دل خودمه. الان یکم حالش بهتره. سه شنبه میریم تبریز تا آب و هوای دختر نازم عوض بشه
و یکم روحیش تقویت بشه.
امیدوارم هیچ بچه ای تو دنیا غم نبینه.
بدم بخوره.
تا خوب خوب بشه نفسم.


نتیجه ی اردوی عسل 


